سلام آقاي رئيس جمهور!!!
هنوز به خوبي آن صحنه را در ذهن دارم. هوا بسيار سرد بود. در يکي از خيابانهاي شمال شهر تهران در حال گذر بودم و عليرغم لباسهاي زيادي که به تن داشتم از شدت سردي هوا به خود مي لزريدم.
به ناگاه در آن سرماي وصف ناشندني کودکي را ديدم. با شش هفت سال سن و لباس هايي کاملا مندرس. کفش اسپرتي به پاداشت که به نظر مي رسيد فقط دوسه سال از خودش کوچک تر است. شلوارش, کهنه اما سالم و تا حدود زيادي بزرگ بود آنقدر بزرگ که سه چهار دور آن را بالا زده بود اما حسنش به اين بود که نشان نمي داد زبان کفشش تا چه حد بيرون آمده است. در آن هواي بس ناجوانمردانه سرد؛ تنها پيرهني بر تن داشت که پارگي پشتش, اندام نحيف و لاغرش را هر چه بيشر نمايان مي ساخت. لباس هايش بسيار کثيف و سياه بودند. شايد اين سياهي مربوط به جعبه واکسي مي شد که با بندي خاکستري بر دوش آويخته بود... اما هيچکدام از اين لحظات چيزي نبود که توجه مرا تا مدتها به خود جلب کند که بارها شاهد اين صحنه ها بوده ام.
اين کودک واکسي, پشت ويترين يک مغازه اسباب بازي فروشي لوکس ايستاده بود و با حسرت به اسباب بازي ها نگاه مي کرد. اسباب بازي هايي که شايد هر کدام بيش از تمامي زندگي خانواده اش ارزش داشتند. جلو رفتم و به بهانه نگاه کردن به اسباب بازي ها به او نزديکتر شدم. حالا ديگر مي تونستم اشکهايش را در گوشه چشمش ببينم... از آن موقع هميشه صداي هق هق گريه او را در گوش خود مي شنوم.
آقاي رئيس جمهور به تو رأي دادم, چراکه تو را اسوه مبارزه با سرمايه داري, رانت خواري و پدرخواندگي يافته بودم و در اين راه مي خواستم تا آخر نه در پشت تو که در کنارت بايستم که:
از حادثه ترسند همه کاخ نشينان ما خانه بدوشان غم سيلاب نداريم
به تو رأي دادم که بتوانم رئيس جمهور کشورم را فردي چونان خويش ببينم. از جنس خودم. نه از آنانيکه بر سريري سلطنتي تکيه مي دهند و خود را نه متصل که منفصل از ما مي پندارند. آقاي رئيس جمهور من به شما رأي دادم که بتوانم به ياريت چماق عدالت را بر سر سرمايه داري و سرمايه داران خرد نمايم... به تو رأي دادم که ديگر صداي هق هق گريه کودکان را در گوش خويش احساس نکنم.
اما اين رأي دادن به شما هيچگاه سبب نشد که از نقدتان دست کشم. که نقدتان را نه حق که تکليف خويش مي پنداشتم. همه جا از عدم تدبير در سياست خارجي تان گفتم و نوشتم و از نبود برنامه هاي آينده نگرانه و بنيادين گله کردم......
از طرف ديگر سينه خويش را ستبر مي کردم و به همه اين اميد را مي دادم که احمدي نژاد مي تواند شوکت اوليه انقلاب اسلامي را احيا کند و ايران را به جايگاه اوليه اش يعني رهبري بر جهان اسلام برساند. که تاحدودي نيز موفق بودي و خبر محبوبيت تو را در جهان اسلام کيست که نشنيده باشد.
آقاي رئيس جمهور!!! همواره در برابر آنانکه مشيت را پوپوليستي خوانده اند, ايستاديم و بر پولوراليستي بودن مشيت اقامه دليل نموديم که منتقدانت هم الیتیست هایی دموکراتنما بیش نبودند. به خاطر داشته باش که تا آخر عمر با تو دست یاعلی نداده ایم بل به اين دليل که تو را در راه راست مي پنداشتيم در کنارت ایستاده ایم. اما بدان, بدان که با وجود عشقي که در کالبدمان به تو نهفته است, اگر خداي ناکرده اندکي از راه ثواب منحرف شوي به شمشيرهاي آخته راستت خواهيم کرد.
اکنون يک سال از روزي که به تو رأي داده ام سپري شده است. من خوشحالم. مي دانيد چرا؟ آخر صداي هق هق بچه ها آهسته و آهسته تر شده است... خوب که دقت مي کنم مي بينم که برخي نيز به جاي گريه مي خندند. اما آقاي رئيس جمهور به هر حال من هنوز هم صداي هق هق گريه بچه ها را مي شنوم...
پاونشت: الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین به محمود احمدی نژاد!!!
